مــــکث

 راز چوب راز حس های نگفته است، بوی عطری است که از پیکر در هم تنیده چوب های هزار رنگ به بیرون می تراود و حس عجیبی است که با نگاه کردن به این تابلوهای ظریف بافته از چوب، درون را پر می کند. راز چوب راز عشقی است بی پایان.... و این رازیست که می خواهیم با شما در میان بگذاریم.
از این رو از شما و همراهان محترم دعوت می گردد تا از نمایشگاه معرق راز چوب که در محل هتل طوبی برگزار می شود، دیدن فرمایید.

خیابان آفریقا، بالاتر از دستگردی، خیابان ناصری، پلاک 17، هتل طوبی

من جمعه از ساعت 10 صبح تا4 بعد از ظهر اونجا هستم و از دیدن شما بسیار خوشحال می شم. 

نوشته شده در ٢٥ دی ۱۳٩۱ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط مینو مینایی نظرات () |

یکی از علایق همیشگیم، کاویدن احساسم است، کاویدن احساس در سیر خط زمانه و این باعث می شود بالا رفتن سنم برایم بسیار جذاب باشد. بسیار شعفناکم، نه،....... بسیار مغرورم که وارد دهه سی سالگی عمرم می شوم.

و اکنون در این زمان، احساسم چه نجیب است.

به گذشته که می نگرم، احساسم بی تاب بود و پر هیجان، همانند تارزان مدام از شاخه ای به شاخه ای پرواز می کرد و آرام نمی گرفت، دلیلش هم صدایی بود که مدام می شنید، مثل یک صدای ضبط شده که هزاران بار پشت سر هم تکرار می کرد:

 این تمام آن چیزیست که تو می خواهی؟ تو همانی هستی که  همیشه می خواستی باشی؟

مدام احساسی درونم می جوشید که زمان را هدر می دهی، ساعات کاری که به اتمام می رسید، با ولع تمام به سمت کلاسهای مختلف هنری، فلسفی،آموزشی می دویدم و دیر وقت به خانه باز می گشتم، اما این حس کلافه کننده رهایم نمی کرد، مدام حس می کردم عقب مانده ام، و نمی فهمیدم  از چه چیز؟ تا من سر می رفتم و می رفتم به دنبال شغلی دیگر. به دنبال هنری دیگر، کلاسی دیگر، تخصصی دیگر..

سالها به دنبال انجام کاری بزرگ تر از آنچه در محیط کار به من داده می شد بودم، به دنبال تحصیلاتی بالاتر، به دنبال هنری بیشتر، به دنبال هر بیشتری، بیشتر از لحظه اکنونم.

وقتی فرزندم آمد، با اینکه خانه بودم، با اینکه هیچ کلاسی نمی رفتم، با اینکه خودم بودم و یک انسان در سایز بسیار کوچک، با اینکه معاشرتهایم بسیار کم شده بود، با اینکه حتی یک صفحه کتاب نمی توانستم بخوانم، با اینکه ادامه تحصیلم موکول شد برای سالهای بعد، با اینکه از صبح تا شب هیچ کار خاص، بزرگ، عجیب و.....انجام نمی دادم، اما هرگز احساس نمی کردم وقتم دارد تلف می شود.

آن صدای درونم سکوت کرده بود. و من در عجب که واقعا آنهمه سرگردانی و بی تابی جوابش این بود؟ مادری. و این آرامش عجیب، این احساس نجیب، این سکون شیرین....این  پوسته انداختن سبک، همه ، از وجود این فرشته کوچک است، این همسفر نو ورود.؟

و حالا تمام آن پرواز روی شاخه های مختلف (آن همه کلاسهای مختلف و متفاوت و بی ربط به هم)، پرهای رنگ به رنگ دو بال پرواز مادری من شده اند، همه آنها ابزار پر تنوع مادری کردن من شده اند، تا من هر روز حل مساله کنم و هر لحظه دست به خلاقیت بزنم و هر زمان آفرینشی نو رقم بزنم تا فرزندم ابتدایی ترین، ساده ترین، و معمولی ترین کارهای زندگی را بیاموزد.

این روزهای آغازین دهه سی سالگی عمرم، تک تک یاخته های تنم می دانند و باور دارند و یقین حاصل کرده اند، چه دروغ بزرگ و اسفناکی به من، و به زن این عصر گفته شده است، اینکه کودک مانع بروز آزادیهای زنانه من است، مانع پیشرفت شغلی و تحصیلاتیمٰ،مانع زندگی آسوده و بی دغدغه ام، مانع حضور اجتماعیم.

 

نوشته شده در ۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط مینو مینایی نظرات () |

وقتی پسرکم کوچکتر بود، زمان خوابیدن، پاهای من می شد گهواره اش، و طبق تصویر ذهنیم، من باید لا لا یی شیرینی برایش می خواندم، اما هر چه فکر می کردم نمی فهمیدم چرا باید لالایی بخوانم.

می دانستم وقتی مطالبی به حافظه ارائه می شود، آخرین مطلب معمولا بهتر در حافظه باقی می ماند و حیفم می آمد، آخرین چیزی که فرزندم می شنود فقط یک شعر ساده باشد، سه بیت حافظ را با صدایی نرم و آهسته که به سمت خواب ببردش با تکرارهای زیاد برایش می خواندم. شاید هر بیت 4 یا 5 بار و هر روز به این روش برای خواب بعد از ظهرش پیش می رفتم و شبها هم سوره های قرآن. و یک ماهی گذشت و من نمی دانستم آیا اصلا پسرکم چیزی هم آموخته است؟

روزی در آشپزخانه مشغول کار بودم و امیر مهدی هم پشت من با قابلمه ها بازی می کرد، شروع کردم به خواندن غزلها، و امیر مهدی هم برای اولین بار با من خواند، یک بیت، دو بیت، یک غزل، دو غزل... تمام اشعار را با من خواند،5 غزل، باورم نمی شد.... ابتدای ابیات را با کمی مکث می گفتم اما او زودتر از من سریع شعر را می خواند، و به این شکل ده غزل حافظ حفظ شد.

فقط وقتی نتوانستم جلوی ذوق خودم را بگیرم و به بقیه گفتم و آنها از امیر مهدی خواستند اشعار را بخواند، فهمید چه کلاهی سرش رفته است و بعد از آن گوشش را می گرفت تا نشنود تا مجبور نباشد جلوی جمع شعر بخواند.

تجربه من در سه سالگی امیر مهدی خیلی خوب بود چون هر آن چیزی که به او یاد می دادم، سریعا یاد می گرفت، 60 کلمه انگلیسی، 10 غزل حافظ،  5بیت از شاهنامه اما در 4 سالگی که مخالفت بچه ها شروع می شود، خودش می خواست تصمیم بگیرد چه چیز را بیاموزد و چه چیز نه. و آموزشها باید به قدری غیر مستقیم می بود که اصلا نفهمد در حال یاد گیریست.

نوشته شده در ۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ توسط مینو مینایی نظرات () |

خواب بودم که صدای زنگ ساعت را شنیدم، توان برخواستن نداشتم، فکر کردم چند زنگ که بزند خاموش می شود، لحظاتی گذشت اما گویا ساعت نمی خواست خاموش شود، یادم افتاد ساعت قدیمی است که امیر مهدی از مادربزرگ گرفته و این ساعتهای قدیمی ممتد می زنند، بلند شدم و دکمه اش را پایین دادم اما همچنان زنگ می زد، چند دکمه دیگر هم که پشت ساعت بود تکان دادم اما صدا قطع نشد، باطری را از جایش در آوردم اما صدا متوقف نشد، سرم درد گرفته بود و باطری های دیگر از جاهای دیگر، اما همچنان صدای زنگ مثل چکش بر سرم فرود می آمد، دستمالی روی قسمت زنگ گذاشتم اما صدا حتی کمتر هم نشد، صدای زنگ ممتد خیلی آزار دهنده شده بود، احساس ناتوانی می کردم و نا امیدی، چه اتفاقی افتاده؟ چرا نمی توانم از پس خاموش کردن یک ساعت بر بیایم؟

برادرم را صدا کردم تا درستش کند هر وقت در درست کردن وسایل الکترونیکی از همه جا نا امید می شوم، آخرین راه حل اوست. در حال ور رفتن با ساعت شد، خاموش کردن یک ساعت ساده برایم بسیار پیچیده شده بود.

سنگینی زیادی بر روی چشمانم حس می کردم اما یکباره اتاقم را دیدم، و کرختی بدنم از خواب را حس کردم، سنگین و گیج به سمت صدای زنگ رفتم،صدا از سمت اتاق پسرم می آمد، ساعت را برداشتم و دکمه را به پایین فشار دادم صدا قطع شد، بر روی تخت افتادم،............... گیج بودم و همچنان سنگین، سرم به شدت درد می کرد، فقط یک پایین دادن دکمه ....  من که ........به همین راحتی...

خوابم نبرد... و فکر کردم چقدر شبیه بودند دنیای واقعی و دنیای خواب؟ حتی یک لحظه هم حس نکرده بودم که در خواب دارم ساعت را خاموش می کنم. شباهتشان شوک برانگیز بود.

 و فکر کردم چند بار قوانین دنیای مدرن را با قوانین و سنتهای الهی قاطی کرده ام و گیج شده ام و احساس ناتوانی برم مستولی شده و بعد حس نا امیدی و ناکامی و بدبینی و ... ...

خیلی .. خیلی زیاد .... همین حس نا امیدی و افسردگی این دو سه روز قبل، به همین دلیل بود، وای خدایا ممنون که انقدر زیبا جوابم را دادی.

در چند روز اخیر تلاش گسترده ای داشتم اما احساس می کردم نه تنها قدر شناسی وجود ندارد، حتی کارهایم دیده نمی شود و این موضوع مرا آزار می داد و کم کم حس نا امیدی و نوعی بدبینی به آن اشخاص را درونم ایجاد کرده بود.

و اشتباه من این بود که در دنیای مدرن وقتی کسی کاری می کند معمولا با بیان کاری که کرده آن را بسیار مهم جلوه می دهد، و به نوعی از تبلیغات حالا در سطوح مختلف استفاده می کند.

اما در سنت الهی وقتی کسی کاری می کند، آن را به خداوند تقدیم می کند و حتی درباره اش صحبت نمی کند. و من با نیت الهی شروع کرده بودم اما انتظار تشکر و قدر دانی داشتم.

 زندگی ما دو پاره است، از یک طرف در دنیای مدرنی زندگی می کنیم که علم غرب تفسیر کننده زوایای تجربی آن است و از یک طرف مسلمان هستیم با عقاید و ادراکات غیر دنیوی، و این در حالی است که این دو قطب در یکجا جمع نمی گردد، پایه علم قدیم ما در زمان ابن سینا و ملا صدرا و ... بر پایه دین بود، اما از بعد از رنسانس و ورود علم و تکنولوژی غربی که پایه اش بر اساس  حواس پنچگانه بود، دین به طور کامل از علم جدا شد و اکنون ما در دنیایی زندگی می کنیم که با ورود تکنولوژی غربیش به ناچار ارزشها و فرهنگ غربی و سبک زندگی غربی هم بر ما مستولی شده و تمام اینها با ارزشهای دینی ما مغایر است.

دارم سعی می کنم زندگیم را دو پاره ببینم.

1- دنیای مدرن با فرهنگ و ارزشها و علوم خودش.

2- دنیایی که درونش براساس سنتهای الهی می توان خوشبخت و سعادتمند بود و اصول و نتایج این دو دنیا کاملا با هم متفاوت است .

من انتخابم را بین این دو دنیا کرده ام فقط باید حواسم به خلط شدن بین آنها باشد، یک لحظه غفلت مرا می برد در اصولی که نمی خواسته ام و شاید مدتها متوجه نباشم در خوابم یا در بیداری؟ حساس شو، حساس شو

 

نوشته شده در ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط مینو مینایی نظرات () |

مشغول کار بودم و تلویزیون روشن بود،جملاتی که می شنیدم، تمرکزم را معطوف صحبتهایش کرد:

پیامبر فرمود: دیشب عمویم حمزه و برادرم جعفر طیار را در برزخ دیدم، به آنها گفتم: تجسم کدام عمل را در برزخ بزرگتر از بقیه دیدید؟

گفتند: 3چیز:

1 سیراب کردن تشنه (هر نوع سیراب کردنی)

2 صلوات بر شما.

3 محبت علی ابن ابیطالب.

احساس کردم قلبم فشرده شد از جرقه ای که در ذهنم زده شد، خداوند را شکر کردم که من را زن آفرید و نه مرد، من را مادر آفرید و نه پدر چرا که به دلیل مادر بودن 2 سال انسانی را سیراب می کنم، سیرابی که حیات او وابسته به اوست. و فکر کردم مادرم که 5 فرزند دارد 10 سال برترین عمل در برزخ را روزانه انجام داده است و کمی بیشتر فهمیدم چرا بهشت زیر پای مادران است.

مدتی بود در راستای مستقل شدن پسرم، از او می خواستم هر چه می خواهد خود از یخچال بردارد، اما این روزها تا میرود سمت یخچال و میفهمم تشنه است، برش می گردانم و خودم برایش آب می ریزم، عامدا کمی بیشتر خود را به زحمت می اندازم.

و وقتی آب را جرعه جرعه می نوشد احساس می کنم این منم که جرعه جرعه  سیراب می شوم.جرعه جرعه سیراب می شوم، جرعه جرعه سیراب می شوم.

نوشته شده در ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مینو مینایی نظرات () |

حدس میزنم بلدر چینهایی که همسرم برای پسر کوچکم خریده، در قفس به دنیا آمده اند، راحت ترین مکان برایشان همان قفس است و خوشحالند درونش.

آزادشان که می کنی، همانجا بر می گردند، و اگر در را ببندی که داخل نیایند، بی تحرک گوشه ای کز می کنند.مخصوصا از زمانی که خطر بیرون قفس (پسرکی که می چلاندشان) را فهمیده اند.

درست مثل من.

من هم در قفسی به اسم آپارتمان به دنیا آمده ام. صبح که از خواب بیدار می شوم، مجبورم چراغ پذیرایی را روشن کنم، پنجره را که باز می کنم، گاها به دلیل سروصدای زیاد خیابان مجبورم ببندم. با پسرکم که بیرون میروم، از آسانسور که بیرون می آیم پسرم با دستش جلوی چشمانش را می گیرد و تند تند پلک میزند، یاد زندانیهایی می افتم که بعد از مدتها از سلول بیرون می آیند و طاقت نور را ندارد.

قفسهایی فوق العاده زیبا و راحت و با شکوه و گران. و کل سالهای عمرمان می دویم تا این قفسها را بزرگتر و راحت تر کنیم و از الان به فکر  تهیه قفس آینده کودکانمان هستیم.

هفته گذشته در روستا قدم میزدم، لحظه به لحظه سبک تر می شدم نه به خاطر ریلکسیشن که مدام در ذهنم تصور کنم بی وزنم، سبک میشدم چون هوای تنفسیم سبک بود و معطر، بوی برگهای گردو را کاملا حس می کردم که بعد از مدتی زمینه شد و روزهای دیگر نفهمیدش، بود اما نفهمیدم. درست مثل دودی که در شهر دیگر نمی فهمم.

خنکایی که گونه هایم را نوازش می داد، غریب بود برایم. چشمهایم دیواره های سنگی می دید که بی نظم بود و حس کردم چقدر این بی نظمی زیباتر از تمام خطوط صاف و صیقلی و گران قیمت شهر است، چقدر زیباست که حس می کنی این دیوار را همان شخصی درست کرده که در آن زندگی می کند و درهای چوبی که قدمتش و کهنه بودنش، جلوه ای صمیمانه به آن می داد نه ارزش مادیش، موسیقی کوچه باغهش رودی است که از وسط ده می گذرد و سنگهای گرد و رنگ و وارنگ کف آن براق و جواهر گونه می درخشد، خانه های ساده ای که .............. پسرکم وارد اتاق شد و با سوالهایش تمام تمرکز و تمام حسم را بهم ریخت، سوال تکراری که می دانم می پرسد چون مدتی است تنهاست و من را نمی بیند،و بعد بیرون نمی رود عمو پورنگش را ببیند بازوی من را بین دو دستش تکان می دهد و گوگولی مگولی می کند، اعصابم بهم میریزد و می خواهم که بیرون برود و او لج می کند.

این متن هم مثل متنهای قبلیم نیمه می ماند، او بیرون می رود اما من دیگر نمی توانم بنویسم.

در این قفسها هیچ فضایی برای موجودی به اسم کودک ساخته نشده است، فضایی که مجبوری برای چند ساعتش پول بدهی شاید در باشگاهی، خانه اسباب بازی، مهدی او انرژیش را خالی کند اما دریغ. در گذشته حیاطی درست در مرکز اصلی خانه وجود داشت و همه اتاقهای دیگر حول این هسته اصلی چیده شده بود. مادر هرجا که بود بر کودکش چشم داشت، و این حیاط هرگز قانونهای خط کشی شده و ساعتهای مشخص باشگاه و مهد را نداشت، جایی بود که کودک آن لحظه که کلافه بود و بیکار آنجا می رفت.

از پشت در بسته صدایم می کند و به در می کوبد، بیشتر از این نمی توان نوشت. این متن نیمه را می گذارم تا بدانید چرا مدتی است این وبلاگ خاک می خورد.

نوشته شده در ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط مینو مینایی نظرات () |

داشتم فکر می کردم، چقدر طبیعی است که در جامعه مان معتاد زیاد داریم و فکر کردم برای اینکه خیلی طبیعی پسرم معتاد نشود بهتر است از همین الان شروع کنم، از همین دفعه بعدی که دکتر رفتم، از همین دفعه بعدی که پسرم بیمار شد شروع کنم.

وقتی فرزندم را عادت می دهم به محض درد بیماریهایش، قرصهای رنگ و وارنگ بخورد تا دردش التیام یابد و مسکنها آرامش کنند، چرا در آینده از او انتظار نداشته باشم، دردهای روحی که به سراغش می آیند دنبال مواد روان گردان نرود.

نوشته شده در ۱۳ تیر ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط مینو مینایی نظرات () |

امروز بالاخره پس از سه ماه وقفه، معرق را شروع کردم، سه ماهی که به دلیل جدا سازی امیر مهدی از خودم برای رفتن به مهد، انرژی فراوانی ازمن گرفته بود.

وقتی تکه چوب عناب را به دست گرفتم خیلی نگران مهارت برشم بودم و به غیر از آن به چیزی توجه نداشتم فقط زمانیکه برش را تمام کردم متوجه تغییر محسوس درونم شدم، معجزه حس چوب دوباره فوران کرد.

یکی از متن های 4 سال پیش وبلاگ قدیمیم را می خواندم، برایم جالب بود که آن زمان حس چوب را می فهمیدم اما به سمت معرق نرفته بودم و شاید آن قدر برای شغلم بودم که هرگز برای خودم نبودم.

 ((انگشتانم را نرمه وار بر تنه درخت می رقصانم، موجی قوی تا قلبم می گسترد، نفسم به احترام هیبتش سکوت می کند و پلکهای مسحورم بر چشمانم تعظیم می کند  تا حس لامسه به تنهایی به پرواز درآید، باری دیگر در لحظه اکنون غرق می شوم، رقص انگشتان که نبض می گیرد، ماورایی ترین حس چوب را درکالبد تک تک یاخته هایم فرو می کشم، چیزی به یاد می آورند و دوباره از یاد می برند، یادگارش لرزشی نامانوس است، چشمهایم که از بهت بیدارمی شوند زمان را دقیق شناسایی می کنند همانجایی هستم که همیشه بوده ام.))   

امروز تمام سوراخ سنبه های خانه ام مملو از تخته های چوب است، و به جای اینکه ویترین مغازه ها میخکوبم کنند، فقط و فقط معدود مغازه ها ی چوب فروشی شهر مرا هیپنوتیزم می کنند.

پی نوشت: تصویر مربوط به آخرین کار معرقم است که با سبک تفکیک رنگ انجام شده است.

نوشته شده در ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط مینو مینایی نظرات () |

Design By : Mihantheme